کیلومتر‌ها جلوتر

اوایل اسفند‌ماهِ امسال پدرم پس از سی سال خون جگر خوردن بازنشسته می‌شود. البته قبل از شروع به کار هیچ‌وقت ننشسته بود که بخواهد دوباره بنشیند. حتی مطمئنم باز هم یک لحظه نخواهد نشست. اما امروز که با او صحبت می‌کردم در جواب سوال من به این‌که برنامه‌ی کاری‌اش برای بعد از بازنشستگی چیست گفت : «معین جان من به اندازه‌ی کافی تو این دنیا کار کردم.»
نمی‌دانم منظورش از این دنیا و کار و کافی چه بود.
فقط می‌دانم که هیچ پیش بینیِ نزدیک به واقعیتی از سی سال بعد ندارم؛ از این که کجای این دنیا زندگی می‌کنم، کارم چیست و آیا به اندازه‌ی کافی راضی هستم یا نه؟
فعلا تنها چیزی که به وضوح جلوی خودم می‌بینم جاده‌ای بی‌انتهاست. حاشیه ی این جاده به رسم طبیعت هر چند صباح رنگ عوض می‌کند. این روز‌ها سبز است. شاید فردا صبح خاکستری.
اگر سرم به تغییر دائمی رنگ‌ها گرم نشود امیدِ آن را دارم که انتهای جاده را ببینم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *