هوس سفر

      هیچ دیدگاهی برای هوس سفر ثبت نشده

به کجا چنین شتابان؟
            گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا،
            هوس سفر نداری
            ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم…

بیابان زندگی‌مان را غبارِ آسایش فرا‌گرفته است.
چه چیزی دست و پای ما را بسته که توان ایستادن و قدم برداشتن نداریم؟
چند روز پیش دوستم راجع به تفاوت مفاهیم رضایت، موفقیت، آرامش و … حرف می‌زد. بیشتر که فکر کردم متوجه وضعیت نامعلوم خودم در زندگی شدم. گاهی سخت دنبال دو روز آرامش و آسایش در یک خانه ی روستایی، در یک دشت بی سر و صدا هستم. گاهی هم در شلوغی خیابان های تهران به دنبال تکان دادن دنیا.
چیزی که متوجه‌ش شدم این بود که آینده خیلی مبهم و تار است. نمی شود صبر کرد تا اتفاقات خوب همه با هم بیافتند. نمی شود تا رسیدن وعده های الهی به دعا نشست. باید ایستاد. باید یکی یکی اتفاقات خوب را رقم زد.
باید بالأخره دست به کار شد.

 به کجا چنین شتابان؟
             به هر آن کجا که باشد
            به جز این سرا، سرایم.
سفرت به خیر اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلامِ ما را.

شعر از جنابِ محمدرضا شفیعیِ کدکنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *