وسواس نوشتاری

این چند وقت که در وبلاگ مطلبی نمی‌نوشتم فکرم درگیر این قضیه بود که باید این‌جا چیزی نوشت که سرش به تن‌ش بیارزد.
امروز اما هر چقدر فکر کردم به دلیل موجهی برای این گزاره پی نبردم، همین شد که تصمیم گرفتم راحت باشم.
از ایام انصراف از دانشگاه (اواخر اردیبهشت) تا این لحظه گزارش کوتاهی از وضعیت زندگیم را منتشر می‌کنم تا شما هم در جریان باشید.

در بدو خداحافظی از تهران و دانشگاه تصمیم گرفتم به سازمان فنی و حرفه ای مراجعه کنم و حرفه‌ای بیاموزم. دوره‌هایی که آن روزها برگزار می‌شد تقریبا هیچ جذابیتی برایم نداشت و تصمیم گرفتم از راه دیگری کسب تجربه کنم.
از آن جا که کسب درآمد یکی از دغدغه های مهم این روزهای من شده تصمیم گرفتم در کار‌های کارواش به پدرم کمک کنم. البته با توجه به این که پدرم تازه بازنشسته شده متوجه شدم که به کمک زیادی از طرف من نیاز ندارد. با هر شرایطی حدود یک ماه به صورت جدی در کارواش حضور داشتم.
همان روزها یادی از یکی دیگر از علایق دیرینه ام (عکاسی) کردم و با گرفتن یک وام یک میلیونی و گذاشتن پس انداز پانصد هزار تومانی توجیبی ها به تهران رفتم و یک دوربین ۱۳۰۰D canon خریدم. ژانر مورد علاقه‌ی من در حوزه‌ی عکاسی، ثبت تصاویر طبیعت است. پس بار و بندیلم را جمع کردم و تقریبا هر روز را در یک طبیعت متفاوت گذراندم.
در خلال گشت و گذارم در نقاط مختلف استان، سبک زندگی روستایی برایم بسیار جذاب به نظر آمد و تصمیم گرفتم بیشتر به روستاهای مختلف سر بزنم.
شاید یکی از همین روزها به یک روستا بروم و برای مدتی، کوتاه یا طولانی، در آن زندگی کنم.

بیشتر از هر چیز دیگر این روزها به این فکر می‌کنم که تا فرصت دارم باید تجربه کنم، باید بگردم و چیزهای جدید ببینم و بشنوم و لمس کنم.
شاید اوضاع فعلی من را با اصطلاح “از این شاخه به آن شاخه پریدن” توصیف کنید. ولی مگر پرنده ها در طبیعت از این شاخه به آن شاخه نمی‌پرند؟

خداحافظی

      ۲ دیدگاه برای خداحافظی

چند وقتی هست که حس و حالم عوض شده. شاید بشود از این تغییر به عنوان یک تغییر بنیادین نام برد. شما برای خودت یک هدف مشخص می‌کنی، برای رسیدن به هدف برنامه می‌ریزی، بعد از چند سال در یک لحظه (شاید هم بیشتر) متوجه می‌شوی همه‌ی مسیری که رفتی و هدفی که انتخاب کردی برای خودت نبوده. لحظه‌ی سختی است.
از این لحظه به بعد واکنش ها خیلی متفاوت می‌شود. یکی بیخیالِ همه‌ی فکر‌هایی که به سراغش آمده به مسیرش ادامه می‌دهد. یکی بابت مسیر اشتباهی که طی کرده هزینه می‌دهد و در عوض می‌تواند راه دیگری را شروع کند. یکی هم به همه‌‌ی مسیر‌ها پایان داده و خودش را تمام می‌کند.

من امّا نتوانسته‌ام بین این مسیر‌ها تمایزی قائل شوم و از روی عادت تغییر مسیر به جایی که به نظرم بهتر است را انتخاب می‌کنم.

خداحافظ دانشگاه ناشریف!

پس نوشت: از مسیر جدید بعد‌ها می‌گویم.

مقیاس فاصله

      هیچ دیدگاهی برای مقیاس فاصله ثبت نشده

هفته‌ی پیش به همراه یکی از دوستان سفری نسبتا کوتاه به اردبیل و سرعین داشتیم. به دلیل روش این نوع سفر ها (هیچهایک) من با آدم‌های جدیدی آشنا می‌شوم. هر کدام از آن‌ها جهان‌بینی خاص خود را دارند.
در راه برگشت از اردبیل به سمت قزوین با یک راننده تریلی به نام شهرام همسفر شدیم. وسعت قلب پاک این انسان را می‌توانستی از نگاه معصومش بخوانی.
از مبد‌أ و مقصدش پرسیدیم. از آذربایجان شرقی به سمت جنوب شرقی ایران در حرکت بود و پاکستان را مقصد سفرش می‌خواند. بارش هم نفت بود. می‌گفت این روز‌ها سیب‌زمینی های پاکستان درآمده و بابتش کرایه‌ی خوبی می‌دهند. می‌خواست کانتینرش را پر از سیب‌زمینی کند و در سلیمانیه‌ی عراق تخلیه‌اش کند. از آن‌جا هم یک بار دیگر برای ایروان ارمنستان بزند.
همین طور که سر جایمان نشسته بودیم داشتم به شهر‌هایی که اسم می‌برد و فاصله‌هایشان فکر می‌کردم. مقیاس فاصله در ذهن‌های ما متفاوت بود.
طی چند روز چند کشور را زیر پا می‌گذاری و بعد هم می‌روی خانه و سر سفره‌ی پر‌محبت همسرت می‌نشینی.

جاده چون خودش بزرگه آدم و بزرگ می‌کنه.

چندین بار پیشنهاد داد که شما هم تماسی بگیرید و هماهنگ کنید و با من به پاکستان بیایید. گرفتن این تصمیم برای مایی که برای تدارک یک سفر از هفته ها قبل فکر می‌کنیم و مقدماتش را فراهم می‌کنیم اصلا راحت نیست.
بعد از این سفر متوجه شدم هنوز به آن درجه از آزادگی که ایده‌آل خودم بوده نزدیک هم نشده‌ام.
امیدوارم یک روز با شهرام تماس بگیرم و بگویم آماده‌ی سفر به پاکستان هستم.

پیشنهاد یک تفریح ارزان

      ۲ دیدگاه برای پیشنهاد یک تفریح ارزان

یک روز صبح اگر از خواب بلند شدید و دیدید حوصله‌تان سر رفته و هوا هم بد نیست می‌توانید تفریح پیشنهادی من را تجربه کنید.

یک کوله پشتی بردارید. یک دست لباس مناسب فصل و مقداری خوراکی و یک وعده غذای سبک داخل آن بگذارید. برای میان وعده مواد قندی توصیه می‌شود که به راحتی با چند عدد خرما یا کشمش یا شکلات قابل حل است. برای غذا هم اگر حوصله‌ی پخت و پز ندارید می‌توانید از غذاهای آماده‌ی سوپرمارکت ها استفاده کنید.
با مترو یا BRT خودتان را به میدان تجریش برسانید. دقیقا دور میدان تجریش تاکسی هایی منتظر هستند تا دربند همراهی‌تان کنند. به آن جایی که پیاده می‌شوید میدان مجسمه (سربند) هم می‌گویند.

مجسمه‌ی دربند

به سمت کوه پیاده حرکت را شروع کنید. اولین چیزی که با آن مواجه می‌شوید کافه‌دار هایی هستند که برای صرف صبحانه و قلیان به داخل کافه دعوت‌تان می‌کنند. اگر می‌خواهید خرج تفریح‌تان زیاد نشود ترجیحا دعوت‌شان را رد کنید. فلش هایی در طول مسیر هستند که با رنگ آبی مسیر صحیح را به شما نشان می‌دهند.
بعد از طی کم‌تر از یک ساعت به دوراهی اوسون – شیرپلا می‌رسید. مسیر را از سمت راست به سمت شیرپلا ادامه دهید. آرام آرام مسیر از حالت پله‌ای خارج شده و متوجه می‌شوید در کوه هستید! حالا می‌توانید منظره هایی شبیه به عکس زیر را در اطرافتان ببینید:
برای رفاه حال کوه‌پیمایان مسیر از حالت مستقیم با شیب زیاد خارج شده و شما یک مسیر زیگزاگ منظم با شیب نسبتا کم را تجربه خواهید کرد.
به اتاقی مربوط به فدراسیون کوهنوردی می‌رسید که می تواند در ایام شلوغ در رفع مشکل‌تان به شما کمک کند. البته اگر در یک روز غیرتعطیل وسط هفته به اینجا آمده‌اید احتمالا با درب بسته‌ی اتاق و کافه‌ی کنارش روبرو خواهید شد.
قسمت هیجان انگیز ماجرا فاصله‌ی حدود یک ساعته‌ی بین این اتاق و مقصد مورد نظر ماست. مسیر صعب العبور صخره ای که با زحمت بسیار برای ما مناسب‌سازی شده و با طناب و پلّه و پُل دیگر جایی برای شک باقی نمی‌گذارد که از آن بالا بروید. پس شروع کنید! کمی هیجان برای هر تفریحی لازم است. نگاه‌تان را از پرتگاه های کنار مسیر بردارید و به قلّه نگاه کنید.

مسیری هموار از بین صخره ها

بعد از طی این مسیر به یک منطقه‌ی وسیع می‌رسید. تابلوی نصب شده نشان‌دهنده‌ی آن است که آبشار دوقلو روبروی شماست. سرتان را که بالاتر نگه دارید یک آبشار زیبا، البته نه چندان پرآب، توجه شما را به خود جلب می‌کند. می توانید بروید و دستی به آب بزنید و بطری آب‌تان را پر از آب زلال آبشار کنید.

نمای آبشار دوقلو (سمت چپ) و پناهگاه شیرپلا

حالا دیگر وقت استراحت است. پناهگاه شیرپلا دقیقا به همین منظور سالیان بسیار دور برای همه‌ی کوهنوردان ساخته شده است. می‌‌توانید در طبقه ی اول یا دوم که پر از میز و صندلی است غذای‌تان را آماده کرده و نوش جان کنید. بوفه ی طبقه‌ی دوم غذاهای محدود ولی خوشمزه‌ای را می‌تواند در اختیار شما قرار دهد. البته علاوه بر نوشیدنی و غذا برخی از لوازم اولیه‌ی کوهنوردی زمستان مثل یخ‌شکن هم در بوفه ی پناهگاه پیدا می‌شود. برای تماشای یک منظره‌ی فوق العاده می‌توانید به پشت بام پناهگاه بروید. خوابگاه و نمازخانه‌ی برادران و سرویس بهداشتی هم همان جاست. اگر آدم معاشرتی‌ای هستید سالن های غذاخوری بهترین مکان برای معاشرت با اهالی کوه است.

سالن غذاخوری طبقه همکف پناهگاه شیرپلا

البته اگر قصد اقامت شبانه در پناهگاه را دارید در جریان باشید که درب پناهگاه ساعت ۱۰ شب بسته می‌شود.
پس از صرف ناهار می توانید کم‌کم مسیر برگشت را پیش بگیرید. قبل از غروب آفتاب میدان مجسمه خواهید بود. مسیر برگشت از میدان مجسمه مشابه مسیر رفت به سمت میدان تجریش است.
تنفس یک روز هوای پاک چند روز شاد آینده را برای شما به ارمغان می‌آورد.

 

چای زعفران

      هیچ دیدگاهی برای چای زعفران ثبت نشده

حیاط بزرگ مقبره ی خیّام را تصور کن.

روی سکوی یک کافه روی یک تخت قدیمی نشسته ای. سبزیِ چمن های حیاط از اندک برف هفته ی پیش هنوز تکه هایی سفید دارند. صاحب مغازه با لهجه ی غلیظ نیشابوری از خاطراتش می گوید.

راست می‌گفت که بهترین چای زعفران دنیا را دارد.

کیلومتر‌ها جلوتر

اوایل اسفند‌ماهِ امسال پدرم پس از سی سال خون جگر خوردن بازنشسته می‌شود. البته قبل از شروع به کار هیچ‌وقت ننشسته بود که بخواهد دوباره بنشیند. حتی مطمئنم باز هم یک لحظه نخواهد نشست. اما امروز که با او صحبت می‌کردم در جواب سوال من به این‌که برنامه‌ی کاری‌اش برای بعد از بازنشستگی چیست گفت : «معین جان من به اندازه‌ی کافی تو این دنیا کار کردم.»
نمی‌دانم منظورش از این دنیا و کار و کافی چه بود.
فقط می‌دانم که هیچ پیش بینیِ نزدیک به واقعیتی از سی سال بعد ندارم؛ از این که کجای این دنیا زندگی می‌کنم، کارم چیست و آیا به اندازه‌ی کافی راضی هستم یا نه؟
فعلا تنها چیزی که به وضوح جلوی خودم می‌بینم جاده‌ای بی‌انتهاست. حاشیه ی این جاده به رسم طبیعت هر چند صباح رنگ عوض می‌کند. این روز‌ها سبز است. شاید فردا صبح خاکستری.
اگر سرم به تغییر دائمی رنگ‌ها گرم نشود امیدِ آن را دارم که انتهای جاده را ببینم.

ما روشن فکریم!

      ۲ دیدگاه برای ما روشن فکریم!

آیا ما توان پذیرش حرف ها یا رفتار هایی از دیگران که مستقیما در تضاد با ارزش ها و اعتقادات ما قرار می گیرند، داریم؟

شاید در مواجهه ی اولیه با این نوع مسائل همه ی ما انسان های روشنفکر و انتقادپذیری به نظر بیاییم که با سکوت به موقع، اندکی تفکر و سپس پاسخی در شأنِ مخاطب مان او را راضی به پذیرش منطقی حرف خود می کنیم. اما قسمت عجیب مسأله اینجاست که اگر مخاطب در این مسیر قدم برنداشت قطعا فرد بی منطق و متعصبی است.
البته که خیلی مواقع حرف طرف مقابل است که به کرسی می نشیند اما من با بررسی این موقعیت ها در زندگی شخصی خودم متوجه شدم آن موارد هم در واقع اصلا حرف مخاطب خلاف عقاید من نبوده و من احتمالا اواسط بحث این قضیه را متوجه شده ام و صرفا برای فرصت به دادن به عقیده ی خودم برای به ثمر نشستن شنونده ی خوبی شده ام.
نمونه هایی از این نوع رفتار ها را مشاهده کنید:

– چرا این خونواده به همین راحتی میخوان قاتل پدرشون و قصاص کنن؟ جونِ یه آدم و گرفتن انقد راحته؟ واقعا که فرهنگ بخشش و مروت تو جامعه ی ما از بین رفته.
+ آره به خدا. تو حتما اگه یه نفر پدرتو می کشت قصاصش نمی کردی. نه؟
– پدرِ من؟ حرف دهن تو بفهم. بگو زبونم لال.

– نمی دونم چرا مردم ایران همه شون انقد جنسیت زده ان؟ شما نتایج سرچ های گوگل و نگاه کن.
+ راست میگی. نظر خودت راجع به همجنسگرا ها چیه؟
– لطفا حرف اینا رو پیش من نزن. من نمیدونم چرا اینا رو جز آدما حساب می کنن؟

دفاع بدون مرز از یک تفکر می تواند نماد ظاهری تعصب باشد؛ چه در یک مسأله ی دینی و مذهبی چه مناسبات سیاسی جامعه یا تفکراتی از این دست. شاید اگر از طرفداران پر و پا قرص یک تفکر باشید خیلی وقت ها مجبور شوید اشتباهات دوستانتان و خوبی های رقیب تان را انکار کنید.

آزاده بودن که راه حل پیشنهادی اکثر متخصصین برای رفع این مشکل است به نظر من ریشه در «بی اعتقادی» دارد.

پس نوشت : نگارش این متن متأثر از تماشای فیلم بسیار زیبای Blue is the warmest colour به کارگردانی Abdellatif Kechiche بود.

 

هوس سفر

      هیچ دیدگاهی برای هوس سفر ثبت نشده

به کجا چنین شتابان؟
            گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا،
            هوس سفر نداری
            ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم…

بیابان زندگی‌مان را غبارِ آسایش فرا‌گرفته است.
چه چیزی دست و پای ما را بسته که توان ایستادن و قدم برداشتن نداریم؟
چند روز پیش دوستم راجع به تفاوت مفاهیم رضایت، موفقیت، آرامش و … حرف می‌زد. بیشتر که فکر کردم متوجه وضعیت نامعلوم خودم در زندگی شدم. گاهی سخت دنبال دو روز آرامش و آسایش در یک خانه ی روستایی، در یک دشت بی سر و صدا هستم. گاهی هم در شلوغی خیابان های تهران به دنبال تکان دادن دنیا.
چیزی که متوجه‌ش شدم این بود که آینده خیلی مبهم و تار است. نمی شود صبر کرد تا اتفاقات خوب همه با هم بیافتند. نمی شود تا رسیدن وعده های الهی به دعا نشست. باید ایستاد. باید یکی یکی اتفاقات خوب را رقم زد.
باید بالأخره دست به کار شد.

 به کجا چنین شتابان؟
             به هر آن کجا که باشد
            به جز این سرا، سرایم.
سفرت به خیر اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلامِ ما را.

شعر از جنابِ محمدرضا شفیعیِ کدکنی

استعداد یا علاقه؟

+ گل پسر ما رو می بینین؟ ایشالا بزرگ که شد یه آقا مهندس پول‌‌دار میشه. همین الان دل و روده ی همه ی اسباب بازیاشو ریخته بیرون، معلومه که استعداد مهندس شدن و داره.
+ با هوش و ذکاوتی که ما تو بچه‌مون می‌بینیم کمتر از وکیل شدن حقش نیس. نرفته رشته انسانی که بشینه روحیات مردم و تحلیل کنه!
+ نگاه کن نشسته داره عروسکاشو معاینه میکنه یکی یکی، معلومه میخواد خانوم دکتر شه دختر ما!

استعدادیابی والدین در سنین کودکی از فرزندان یکی از عمده دلایلی است که امروز، ما را در جایگاه های فعلی مان قرار داده. جایگاه هایی که فقط وقتی ارزشمند تلقی می شوند که “آقا مهندس” یا “خانوم دکتر”  یا گزینه های مشابه باشند. شاید هیچ پدر و مادری برای فرزندش آرزوی “کابینت ساز” شدن را نکند.
این که آیا واقعا چنین ساختار ارزش‌گذاری ای صحیح است یا خیر مساله ی اکنون ما نیست. با فرضِ [محالِ] صحیح بودن این ساختار آیا ما استعداد‌های خودمان را درست کشف می‌کنیم؟

برداشتی که از مفهوم استعداد در زندگی روزمره ی ما می‌شود، عموما تعریف مفهوم علاقه است. این که من شدیدا علاقمند به “موزیسین” شدن هستم لزوما به معنی استعداد داشتن من در زمینه ی موسیقی نیست.

توجه به سه‌گانه ی علاقه، توانایی جسمی و توانایی روانی انجام یک فعالیت می تواند ما را به پیدا کردن درست استعداد های واقعی مان نزدیک تر کند.
فکر کنیم به اینکه در حال انجام چه کاری زمان از دست ما در می‌رود؟!

مطالعه ی درس استعدادیابی از متمم هم می تواند به طی کردن بهتر این روند کمک کند.

کپی رایت تصویر : Mechanical engineering

 

چرا وبلاگ؟!

      هیچ دیدگاهی برای چرا وبلاگ؟! ثبت نشده

نگاهی به ساعت می اندازم، ساعت چهار صبح!

زمان خوبی برای شروع است.

همیشه از حدود دو ی نیمه شب که می گذرد راحت تر می توانم حرف بزنم، چه با خودم چه دیگران.

گویا رازی در این ساعت ها پنهان شده که فقط وقتی تاریک می شود سر باز می کند.

چیز هایی که دوست داشتم بنویسم را تا این لحظه در شبکه های اجتماعی ام می نوشتم. امّا دو دلیل داشت که به فضای بلاگ رو بیاورم.

اول اینکه نوشته ها در شبکه های اجتماعی خیلی زود فراموش می شوند، به سرعت پاک شدن یک استوری در اینستاگرام!

و دوم اینکه قرار نیست دیگر فقط حرف هایی که دوست دارم را بنویسم، شاید بهتر باشد همه ی چیز هایی که نیاز هست را بنویسم، از این راه شاید بتوانم خودم را دقیق تر نگاه کنم.

البته یک نیم دلیل دیگر هم دارد! میخواهم اینجا قول هایی به خودم بدهم و هر روز این ها باید جلوی چشمم باشد.

فعلا هیچ ذهنیتی از مطالبی که خواهم نوشت ندارم، امیدوارم چرت و پرت نباشد!